مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
17
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خود مىخورد و نيمهء ديگر بكبوتران ميداد . و عابد بفزونى نسل كبوتران ، دعا گفت . نسل ايشان افزون گرديد . كبوتران بجز آن كوه كه عابد بدانجا بود ، در مكان ديگر جاى نداشتند . و سبب گرد آمدن ايشان در نزد عابد ، بسيارى تسبيح كبوتران بود . و كبوتران را تسبيح اينست : سبحان خالق الخلق و قاسم الرزق و بانى السموات و باسط الارضين . 2 پس آن يك جفت كبوتر با فرزندان خود در عيش و نوش همىزيستند تا اينكه عابد بمرد . كبوتران پراكنده شدند و در شهرها و كوهها جاى گرفتند . حكايت شبان و فرشته گفتهاند كه در پارهء كوهها چوپانى بود پاكدامن و باخرد و بادين . و گوسفندان چرانيده ، از شير و پشم آنها سودمند ميشد . و آن كوه ، درختان و چراگاه و درّندگان بسيار داشت . ولى درندگان بچوپان و گوسفندانش متعرّض نميشدند و پيوسته ، شبان در آن كوه آسوده بسر ميبرد و از براى كار دنيا محزون نميگشت . از آنكه نيكبخت و مايل پرستش خدا بود . اتفاقا بيمارى سختش روى داد . در آن كوه بغارى شد و گوسفندانش بامدادان بچرا رفته ، شامگاه بسوى غار برميگشتند . پس پروردگار خواست كه شبان را امتحان كند و شكيبائى او بيازمايد . فرشتهء به صورت زن خوبروى بنزد شبان بفرستاد و فرشته در پيش شبان بنشست . چون شبان آن زن را بنزد خود نشسته ديد ، تنش لرزيدن گرفت و با او گفت : سبب آمدن تو بدينجا چيست ؟ كه ترا حاجتى با من نيست و ميانهء من و تو مودت نبوده . فرشته با او گفت : اى جوان ، مگر حسن و جمال من نمىبينى و بوى خوش من نمىشنوى و حاجت مردان را بزنان نميدانى ؟ آيا چه چيز ترا از من بازداشته ؟ ليك شبان به دو گفت : از من دور شو . تو را ياراى فريب من نخواهد بود . چرا كه نمىخواهم از آخرت دور شوم . آنگاه شبان ، عباى خود بر سر